«برگریزان»
مرا تنها گذاشتی و رفتی،
در برگريزان پاييز...
حالا،سرما را با تمام وجود،
حس مي كنم
تنهايي را،
بي عشق بودن را،
حس مي كنم
رفتي،
اي پناه روح بي پناهم
اي گم گشته در ميان بوران،
ديگر از بهار نخواهم نوشت...
رفتي،و مرا در ميان انديشه هاي پوچ،
در سرماي شبهاي بي انتها،
تنها گذاشتي...
بعد از تو ديگراز بهار،
نخواهم نوشت
گرماي آغوشت را،
نا اميدانه،آرزو خواهم كرد
گرمي نوازشهايت،
در سرابي دور،
تنها تصويري از خودرا
به من نشان خواهد داد...
چگونه توانستي رهايم كني،
چگونه در اوج عشق و مهرباني ،
بي وفايي را برايم به ارمغان آوردي؟
در وجودم خلايي است،
پايان ناپذير،
كه هرگز پر نخواهد شد،
براستي ديگر،
دشتي مملو از شقايق هاي
زيبا هم،
عشق را برايم معنا نخواهد كرد...
چشمانم را به اشتياق كه،
بيارايم؟
لبهايم،
كدامين نگاه را بوسه باران كند؟
دستانم،
دستانم را به چه كسي بسپارم؟
قلبم را هديه چه كسي كنم،
در كدامين سايه گاه،بيارامم،
مهرباني را از چه كسي
آرزو كنم؟
بعد از تو،
با چه كسي هم نوا شوم؟
سر بر زانوي كه بگذارم،
امنيت را از كه بجويم؟
ديگر حتي به شنيدن صدايي از تو،
دلخوش نيستم،
ديگر حتي عطر نفسهايت،
در فضا پخش نمي شود،
تا به شميم دلنوازت،
روحي دوباره بگيرم،
حتي عطر نفس هايت...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:38  توسط آزيتا
|
{عید سعید مبعث،مبارك باد}

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:23  توسط آزيتا
|
(تقديم به او)
تقديم به او...
به او كه شبانه روز،
خاطرش با اشك،چشمانم را مي شويد،
و در آرزوي ديدارش،
چيزي كه محال است،
مي سوزم..
آري،گفتم محال،
چون از گل وجود او تا اينجا،
فرسنگ ها فاصله است،
و او از من دور است..
دور،
همچون رويايي دست نيافتني،
عشقي پنهان،
و سوزي سخت،در سينه..
چقدر من عاشق بودم،
عاشق او،
عاشق صدايش،
عاشق نگاهش،
سرمست از عطر وجودش
و حالا هم عاشقم،
فقط حالا ديگر،
او در كنارم نيست،
دنياي كوچك من،
تنگ و تاريك شده است
حالا روزهايم سرد است،
و شبهايم بي ستاره..
حالا با گذشته فرق دارد،
حالا او هرگز متعلق به من نيست
حالا بايد داشتن او را،
در خواب آرزو كنم
حالا بايد در رويا،
به او عشق بورزم
افسوس كه حتي،
نمي دانست دوستش دارم،
حتي قلب آسماني اش،
از تپيدن قلب من،
هرگز باخبر نشد
و او رفت،
بي خبر از
ترانه هاي باقي مانده در دل،
بي خبر از عشق پنهان من
آيا هرگز در بهاري دوباره،
او را خواهم ديد؟
يا اينكه ديدار او،افسانه است،
و داشتن او
به قدر بينهايت،محال...؟
و مجموعه اين اشعار را،
تقديم به او مي كنم،
و تا به قيامت،
در تب وجودش خواهم بود،
و كبوتران شعرم،
فقط در گستره خيال او،
پرواز خواهند كرد....

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:33  توسط آزيتا
|
با سلام و تبريك مجدد سال نو.به دليل يكسري گرفتاري ها،ديگه نمي تونم اين وبلاگو هر هفته آپ كنم.ولي قول ميدم در اولين فرصتي كه بوجود اومد،با يك شعر جديد در خدمتتون باشم.همتونو دوست دارم.موفق باشيد.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:7  توسط آزيتا
|
پیشاپیش،حلول
سال نو،و فرارسيدن نوروز باستاني رو
به شما دوستان و همراهان گرامي وبلاگ آب زلال،
تبريك ميگم.اميدوارم هميشه عاشق و بهاري باشيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:54  توسط آزيتا
|
سنت دیرینه چهارشنبه سوری گرامی باد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 20:24  توسط آزيتا
|
ميلاد پيغمبر گرامي اسلام(ص) مبارك باد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:47  توسط آزيتا
|
«آرامش ملکوت»
روحم را در فضاي
آبي و آرام ملكوت،
پرواز مي دهم..
خلاصي،
رهايي از
تنش و رنج..
خود را به دست
امواجي نيلگون سپردن
و يا همچون پري از كاه،
در ميان ابرها،
سبكبال و آسوده،
در آغوش نسيمي ملايم
چشم بر هم گذاشتن..
آري،
رهايي،
رهايي از آزارها
و آسيب هاي زميني..
رهايي،
تا اوج بينهايت و آرامش..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:46  توسط آزيتا
|
«عشق من»
عشق من..
بالاخره کی به نزد من می رسی؟
از پس راه های دور،
از پي فاصله هاي زياد..
بارها نگاهت را مجسم كرده ام،
جذابيت چشمانت را
در آيينه دلم به تصوير كشيده ام
بارها در رويايي طلايي،
به پيشواز تو آمده ام،
دستانت را در دست گرفته ام
گرمي دستانت،
آرامش را برايم به ارمغان آورده است..
بگو پس كي از راه مي رسي؟
كي مي رسي، تا گلواژه هاي
عشق و دوستي را به پايت بريزم،
و با گلايل هاي باران زده،
حضورت را جشن بگيرم؟
بيا،كه دستانم از طراوت برف زمستاني
خيس است،
و چشمانم ديگر نمي خواهد
خانه اش را با شبنم اشك شستشو دهد..
ديگر انتظار كافي ست..
بيا و با آمدنت،
لحظاتي شيرين و عطرآگين
برايم به ارمغان بياور
بيا،
انتظار كافي ست..

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:33  توسط آزيتا
|
سلام دوستان عزیز.به دلیل یکسری گرفتاريها و مشكلات،اين هفته قادر به نوشتن پست جديد نيستم.انشاالله در هفته آينده،با يكي ديگر از شعرهام در خدمتتون خواهم بود.
فعلا"....
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:43  توسط آزيتا
|